تبليغاتX

Birthday Tickers from WiddlyTinks.com
همراه دخترم آیدا

 

شب یلدا که میرسه برای ما چند تا معنی داره اول اینکه پاییز تمام شد دوم اینکه زمستان شروع شد سوم اینکه یکی دیگه از ماههای زندگی آیدا کامل شد چهارم اینکه ...

برای چی باید بشمارم ؟ آیدا خوابه و بابایی هم چند ساعتی هست که رفته به یه شهر دور سفر... پس از شب یلدا خبری نیست . لابد الان خیلی ها دارن حافظ میخونند یا انار دون میکنند ٬ هندوانه و آجیل شیرین تعارف میکنند و با چای داغ شیرینی میل میکنند و ...

اما من با تنهایی دارم یلدا رو میگذرونم و وب گردی میکنم و یلدای خودم رو با یه پست نسبتا بی رنگ و لعاب صبح میکنم ... کاش حداقل همسر جان بود بجای همه دلگرمی های شب یلدا .

شاید سال آینده که آیدا هم بزرگتر میشه بتونم براش تعریف کنم که چرا شب یلدا برای ما آدمها یه نشون شده از یک شب قشنگ و چرا همه کنار هم جمع میشند و میزهاشون با کلی تنقلات رنگی قشنگ آراسته میکنند و شبشون به بهانه اندک زمانی اضافه تر از شبهای دیگه شبی بیاد ماندنی میشه و شاید تا مدتی یادش کنند .

پس تا سال آینده شب یلدا که شاید مثل امسال به تنهایی نگذره ... یلدای شما مبارک !

 



دوشنبه سی ام آذر 1388 |

 

قبلا هم نوشته بودم که بدلیل سرمای هوا آیدا رو برای بیرون بردن اغلب میبرم مرکز خرید نزدیک خونه که برای بچه ها هم یک محل برای بازی داره و آیدا اونجا بازی میکنه . یکی دوبار اول هم نمیتونست بازی بکنه هم نمیتونست با بچه ها درست ارتباط برقرار بکنه حتی از بعضی بازی ها میترسید مثل تشک پرش و استخر توپ اما الان که تقریبا با این محیط آشنا شده با همه وسایل راحته و تونسته با بعضی بچه ها که معمولا کمی از خودش بزرگتر هستند همبازی بشه ...

از اونجایی که شروع کردم مستقل بودن رو به آیدا آموزش بدم سعی میکنم روزها اغلب به این محل بریم که خانه کودک سبز نام داره و تا حدی از آیدا دور میایستم مگر اینکه به من احتیاج داشته باشه و از دور مراقبش هستم . امروز که رفته بودیم متوجه شدم که کمتر به عقب نگاه میکنه و کمتر دنبال من میگرده و این علامت خیلی خوبیه . اینکار یعنی گردشهای صبحگاهی باعث شدند که سر ایدا گرم باشه و اغلب شیر خوردن رو فراموش بکنه و تقریبا تا ظهر که ناهار بخوره از شیر خبری نیست . سعی دارم که بطور کل شیر پاستوریزه را جایگزین کنم که فکر میکنم به این روش تدریجی موفق تر باشم و آیدا هم کمتر صدمه ببینه و همینطور به سرگرم کردن آیدا ادامه میدم تا کمتر بهانه بگیره چون اصولا با روشهای سنتی برای اینکار مخالفم . تنها مشکلی که دارم اینه که نمیدونم از این پس چطور آیدا رو بخوابونم چون تا بحال آیدا فقط و فقط با روش شیر خوردن به خواب رفته و من حتما دچار مشکل خواهم شد ...

امیدوارم دو ماه آینده که برنامه حذف شیر را با آیدا دارم بزودی سپری بشه و وابستگی های آیدا به من شکل دیگری بخود بگیره ...

دخترم روزهای جدیدی را تجربه میکنه !

 



چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 |

 

مادری را سراغ ندارم که در طول دوران بچه داری در خانه تجربه با یک دست کار کردن رو نداشته باشه . اغلب ما این تجربه رو داشتیم که وقتی کودکمون رو در اغوش داریم مشغول کار هم بوده باشیم . یک دستی اشپزی کردن ٬ جارو کردن ٬ مرتب کردن خانه ٬ تی کشیدن و خیلی کارهای ریز و درشت دیگه ...

الان که آیدا بیشتر متوجه شده که وقتی من کار دارم نمیتونم به دخترم برسم بیشتر از قبل میاد و دوست داره که کنارم باشه یا تو بغلم باشه و حداقل ببینه که من چکار میکنم ٬ خصوصا زمان آشپزی . خیلی سعی میکنم براش توضیح بدم که درگیر کار هستم و باید کمی صبر بکنه یا گاها در بین کار خونه زمانهای کوتاهی رو به بازی با آیدا سپری میکنم اما چندان فایده ای نداشته . گاهی فکر میکنم که این چکاریه که مجبور باشم آیدا رو به حال خودش بگذارم و کارهای خونه رو واجب تر از رسیدگی به ایدا بدونم اما درنهایت این کارها هم باید انجام بشن و میشن خصوصا آشپزی که ناچارم بخاطر خود آیدا هم که شده به بهترین شکل ممکن انجام بدم ...

 



پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 |

 

جالبه که این احساس مالکیت از اول کودکی در همه وجود داره . جدیدا آیدا یاد گرفته که یکسری از چیزها مثل کیف و لباس و ... که برای بابایی هست رو میبینه و بلافاصله میگه بابایی یعنی  کیف بابا  یا موبایل بابا ...

و به مرور یاد گرفته که بعضی چیزها هم برای خودشه و میتونه نسبت بهشون احساس مالکیت داشته باشه ! من و بابایی از اون چیزهایی هستیم که آیدا نسبت بهشون احساس مالکیت داره و جدیدا وقتی میخواد ما رو صدا بزنه میگه " بابایی ی آیدا " یا "مامایی ی آیدا " .... خیلی جالبه . اینجور وقتها من هم مثل آیدا خودم رو لوس میکنم و ادای آیدا رو درمیارم و با هم میخندیم . اینکه انقدر بی تردید بدونم که به کسی تعلق دارم برام خوشاینده لابد میگین عجب مامان لوسی !

اوایل آیدا این حساسیت رو فقط روی اسباب بازیهاش داشت خصوصا اگر بچه دیگه ای میخواست با اسباب بازی های آیدا بازی بکنه و من همیشه فکر میکردم دختر خسیس دوست نداره اسباب بازی به بقیه بده بعد در مورد لباسها تصور مالکیت اومد سراغ آیدا و حالا من و بابایی ! جایی خوندم که گاها بچه ها درباره وسایلشون این احساس رو دارن و شراکت تو کارشون نیست که به مرور زمان یاد میگیرن تا با بقیه بچه های هم سن و سال خودشون چطوری بازی بکنند که امیدوارم این حالت برای آیدا هم پیش بیاد .

 



دوشنبه شانزدهم آذر 1388 |

 

آیدا خوب یاد گرفته که اگر بخواد بره تو بالکن باید دمپایی پا کنه و از اونجایی که هنوز اسم بالکن یا تراس رو یاد نگرفته نشانی بالکن رفتن اینه که پشت سر هم بیاد و بگه " امپایی امپایی " یعنی در رو باز کنید من برم بیرون ... اصلا هم متوجه نیست که هوا سرده یا داره بارون میاد و اون قسمت خونه تو فضای بازه و باید لباس گرم تن بکنه فقط میخواد که اون لحظه دمپایی به پا کنه و بره بیرون ... برای اینکه به هدفش برسه تونسته لغت به این سختی رو هم یاد بگیره .

جدیدا هر لغتی رو که میگیم آیدا سعی میکنه تکرار کنه که البته اکثرا اشتباه تکرار میکنه اما تا به اینجا هم خوب یاد گرفته انصافا . گرچه شمردن لغتهای جدید دیگه چندان جذابیت نداره اما گاهی بعضی از کلمه ها رو چنان بانمک ادا میکنه که دلم نمیاد ننویسم :

  • نکین ( نکن ٬ خصوصا وقتی من یا بابایی از کاری اشتباه باز میداریمش)
  • باشی ( ماشین)
  • شبار (شلوار)

شلوار رو گفتم یاد تیپ های جدید آیدا خانم افتادم . وقتی لباس تنش هست که معمولا هم یک بادی آستین بلند و شلوار تو خونه میپوشه ٬ میره و کشوی لباسها رو باز میکنه و یک تیشرت آستین کوتاه و شلوارک میاره و اصرار داره که روی لباسهای قبلی بپوشه . هر چی من میگم عزیزم گرمت میشه یا لباس که تنت هست گوش نمیکنه و مدام میگه " شبار شبار " اما وقتی میبینه من زیر بار نمیرم و تنش نمیکنم چشمهاش رو نازک میکنه و با یه حالت خیلی مظلوم میگه " آجووون شبار " من دیگه نمیتونم مقاوت کنم و تیشرت و شلوارک رو روی لباسش تنش میکنم آیدا هم خوشحال میشه و شروع میکنه به رقصیدن و البته بگم که گاهی این لباسها به دو تا شلوارک هم تبدیل میشه و آیدا در نهایت یک شلوار و دو تا شلوارک یک بادی آستین بلند و یک تی شرت آستین کوتاه به تن داره و بیشتر شبیه یک سالاد رنگ و وارنگ میشه !!! در صورتی که من بگم آیدا بیا بریم حمام میشه این لباسها رو از تنش در بیارم در غیر این صورت تا شب همینجوری با کلی لباس تو خونه میچرخه و بازی میکنه !

 



دوشنبه نهم آذر 1388 |

 

بعد از یکماه درد کشیدن و کلی در درون خودم کلنجار رفتن بلاخره رفتم دکتر و درباره یک جسم نسبتا قلنبه که شدیدا هم دردناک بود خصوصا هنگام شیر خوردن آیدا بررسی های کامل انجام شد و معلوم شد این یک توده خوش خیم تو سینه ام است به نام " گالاکتوسل " ... این هم نتیجه شیر دادن !

چنان دردی دارم که باور کردنی نیست و تازه با وجود این درد باید خدا رو هم شکر کنم که توده بدخیم نیست و به اصطلاح دچار سرطان سینه نشدم .  خدا را شکر .

 اما خیلی زیاد درد دارم  و البته انقدر تو اینترنت و اینور و اونور دنبال این اسم عجیب و غریب گشتم که کم کم داشتم دچار افسردگی میشدم اما واقعیتش اینه که الان که فکر میکنم میبینم چقدر بیخود دلشوره داشتم و ترسیدم و تنها و تنها به این فکر میکردم که اگر دچار سرطان شده باشم چکار باید بکنم.  برای همین وقتی دکتر مشغول سونوگرافی شد و شروع کرد به اندازه گیری یه بیضی سیاه رنگ تو صفحه مونیتور با چنان ترسی پرسیدم که چه چیزی رو دارند اندازه میگیرن که دکتر برای چند لحظه دست از کار کشید و انگار متوجه شد که نزدیک به سکته هستم از ترس ٬  شروع کرد به توضیح دادن که چیز مهمی نیست و یه توده کوچکه که توش شیر جمع شده و بی خطره و ... 

این هم غولی که درون خودم درست کرده بودم و داشتم به تنهایی به جنگ دعوتش میکردم  . حال باید مدتی رو با این درد سپری کنم و مواردی رو که دکتر گفته رعایت کنم و امیدوارم که کارم به جراحی نکشه . همین موضوع باعث شده شدیدا به این فکرکنم که تا پایان زمستان آیدا جونم رو به شیر پاستوریزه عادت بدم و کم کم پای خودم رو کنار بکشم . امیدوارم موفق بشم . باید از دوستانی که در این مورد تجربه دارند راهنمایی بگیرم .

 



جمعه ششم آذر 1388 |

 

بیحالی و بیحوصلگی من چندان بیدلیل نبود . یه ویروس آنفولانزا به سرعت برق و باد اومد و رفت . انقدر سریع اتفاق افتاد که الان فقط خاطره دردش مونده و بس . کمر درد و سر درد و پا درد و تب و لرز فراوان و کل این داستان سه روز طول کشید اما حتما میتونید تصور کنید که با یه دختر کوچولوی پر انرژی این سه روز چقدر طول کشید و چه سخت گذشت ... در عین حال باید مدام مراقب این میبودم که آیدا هم دچار ویروس نشه . شانس آوردم که آخر هفته بود و بابایی هم خونه بود و کلی به کارهای من رسید و مراقب آیدا بود . اما هر چی بود تمام شد و الان همه چی در کمال آرامش سپری میشه ...

آیدا جدیدا یاد گرفته که برای کارهایی که خیلی دوست داره با ذوق بگه "  آ جووون "  (آخ جون ) ! وقتی که میگم آیدا بریم گردش بلافاصله میگه " آ جوون ددر " یا برای حمام رفتن " آ جوون حموم " خلاصه یه جوری ذوق میکنه که انگار به باارزش ترین چیز دنیا رسیده و خیلی بانمک میشه .

امروز عصر با آیدا و بابایی رفتیم بیرون که بعد از چند روز یه هوایی عوض کنیم و از اونجایی که کمی هم سرد بود رفتیم به یک مرکز خرید نزدیک خونه . آیدا همین که پله برقی دید گفت " آجوون " این شد که مجبور شدیم بخاطر آیدا خانم و مثل این پله برقی ندیده ها دوبار طبقات رو با پله برقی بریم بالا و پایین و بعد هم با کلی دردسر آیدا خانم رو بردیم بیرون . همینکه ماشین رو دید و فهمید دیگه از پله برقی خبری نیست کلی داد و جیغ تحویل من و بابایی داد و این شد داستان هوا خوری غروب ما بعد از کلی وقت که تو خونه مونده بودیم ...

یادم باشه تو پست بعدی براتون از یه غول جدید بنویسم با یه اسم عجیب و غریب !!! بزودی .

 



چهارشنبه چهارم آذر 1388 |

 

یادم میاد گاهی وقتها که سرشار از احساس و شادابی جوانی بودم ( البته هنوز هم جوان هستم ) وقتی باران میبارید برام فرقی نمیکرد بهاره یا پاییز ٬ اگر ساعت کار بود مرخصی ساعتی میگرفتم و میرفتم زیر بارون تا حسابی هوای دلم رو عوض کنم اگر هم که مشغول درس و کلاس بودم که چه بهتر نیازی به مرخصی گرفتن و کاغذ سیاه کردن هم نبود ...

امروز کلا هوا ابری بود و تاریک و از عصر به بعد باران میبارید و میباره اما من سرشار از احساس و ذوق نیستم و حتی سعی کردم تاریکی هوای ابری رو در طول روز با روشن کردن لامپ از یاد ببرم  . انقدر هوا سرد بود که بخاطر آیدا فقط برای چند ثانیه پنجره رو باز کردم تا بلکه بوی باران حالم رو تغییر بده که نداد . همه اینها بخاطر اینه که همسر جان تو این هفته دوبار به سفر رفته و من بیشتر از قبل احساس تنهایی دارم و الان هم که نیست بیشتر حالت خستگی دارم تا جایی که فکر کنم آیدا هم متوجه بیحالی من شد ٬ امشب هم بدون اینکه بابایی باشه تا براش دست تکون بده و با دستهای کوچولوش بوس بفرسته خوابید . چرا دارم موضوع رو اینهمه غمناک میکنم ؟؟؟

بابایی زود برگرد از سفر بسلامت ٬ من و آیدا به بودنت احتیاج داریم .



چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 |

پنیر

 
 

 

بعد ها که آیدا بزرگ شدحتما تعجب میکنه اگر بدونه که پنیر چطور همراه ثابت زندگیش بوده .

اصلا هم اهمیتی نداره که این پنیر کم نمک باشه یا شور ! نان و کره وپنیر ٬ نان و پودر گردو یا بادام با پنیر ٬ تخم مرغ آبپز با نان و پنیر ٬ نیمرو با نان و پنیر ... خلاصه همه چی با پنیر . جالبه که با هر طعم شیرین مثل مربا یا عسل کاملا مخالفه و ما همیشه صبحانه ای نسبتا نمکی میل میکنیم .

تو این مدت که درگیر جابجایی بودیم نتونستم آیدا رو ببرم برای ویزیت های دوماه یکبارش و الان حسابی دچار عذاب وجدان شدم  و متاسفانه بدلیل دوری راه مطب دکتر با خونه جدید مجبورم که دکتر آیدا رو عوض کنم  گرچه دکتر آیدا به حدی معروف شده که براش از در و دیوار مریض یعنی بچه جدید میرسه و وقتی من آیدا رو میبرم مطب حتما دوساعت معطل میشم و با وجود وقت قبلی هیچ وقت بموقع این ویزیت انجام نشد و باز متاسفانه انقدر ویروس و بیماری بین بچه ها شایع شده که گاهی ممکنه بچه های سالم هم که فقط برای چک کردن معمولی به مطب مراجعه میکنند تو شلوغی مراجعین گرفتار ویروس و بیماری جدید بشن . خلاصه موندم که چکار کنم تا برای آیدا بهتر باشه و دردسرش هم برای من  کمتر ...



سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 |

نیمه شبه ٬ بابایی و آیدا خواب هستند و باز بیخوابی اومده سراغ من . بغیر از صدای موتور یخچال که گاهی بگوش میرسه و صدای مبهم تلویزیون از آپارتمان واحد بغلی ٬ صدای دیگه ای نمیاد ( وای که چقدر این واحد های دیوار به دیوار صداهاشون تو هم قاطی میشه و آزار دهنده است ٬ توصیه میکنم اگر دنبال خونه هستید دنبال آپارتمانهای تک واحدی باشید که مثل من دچار وسواس صدا نشین و هر صدایی برای گوش هاتون آزار دهنده نشه )

آیدا یکی دو تا کار و لغت جدید یاد گرفته ٬ اول لغتها :

  • حمو ( حمام رفتن و میدونید که آیدا عاشق آب بازی کردنه نه شستشو !)
  • نی نی ( فقط منظور نی نی های کوچکتر از خودش)
  • شل (شلوار . خصوصا وقتی که شلوار به پا نداشته باشه نمیرقصه و انقدر میگه تا شلوارش رو پاش کنم تا بتونه برقصه !)

آیدا خانم گل گلاب چند وقتی هست که موقع خداحافظی کف دستش رو بوس میکنه به نشانه بوس فرستادن البته هنوز قسمت فرستادنش رو یاد نگرفته و حاضر نیست هیچ کسی رو ببوسه حتی من و بابایی رو هم تا بحال نبوسیده اما هر وقت داره آلبومش رو میبینه عکسها رو خصوصا خودش و بابایی رو میبوسه !!! عجب دختر پاکیزه ای دارم ٬ اینطور نیست ؟

رقصیدن آیدا روز به روز زیادتر و متنوع تر میشه البته چرخش همجنان ادامه داره به حدی که گاهی سرش گیج میره و تلو تلو میخوره . جدیدا علاوه بر اینکه دستانش رو کاملا از مچ میچرخونه ٬ بالا و پایین هم میبرشون و کمی هم ژستش دخترونه تر شده . گاهی حسابی از دستش میخندیم ...

مثل خیلی از بچه های دیگه آیدا عاشق تبلیغات تلویزیون شده خصوصا تبلیغات کارتونی یا اونهایی که آهنگ شاد دارند مثل تبلیغات مای بی بی یا تبلیغاتی که جدیدا برای بهداشت و جلوگیری از آنفولانزا خیلی پخش میشه ( اول شستن دستها بعد خوردن غذا ... ) اینجور تبلیغات آیدا رو حسابی هیجان زده میکنه و کلی هم میخنده .

امروز فکر میکردم ماه آبان هم از نیمه گذشت و من چندان احساسی از گذشت زمان نداشتم و باز هم سرعت گذشت زمان از من بیشتر بود . ما تقریبا یکماه پیش به این خونه نقل مکان کردیم و این کمی عجیب بنظر میرسه . شاید من انقدر گرفتار کارهای خونه و آیدا بودم اصلا متوجه گذر زمان نشدم ...



چهارشنبه بیستم آبان 1388 |

 

چطور میشه با آرامش این روزها رو گذروند وقتی دخترکم هر لحظه دست به یک کار عجیب و غریب میزنه و اصلا متوجه خطر نیست و درضمن به هیچ صورتی هم حاضر نیست حرف من را گوش بکنه . مدام دوست داره از میز و صندلی بالا بره و من هم هیچ اقدامی در خلافش نکنم و اگر هم از کار باز دارمش شروع میکنه به جیغ کشیدن و گریه کردن ...

تمام سعی خودم رو دارم میکنم که صدای خودم رو بالا نبرم و حتی گاهی اوقات چنان دندانهای خودم رو به هم میفشارم که بعد از چند لحظه متوجه درد میشم این حالتها وقتی که بابایی هم خونه نیست بیشتر تکرار میشه اما باز هم سعی خودم رو میکنم و مدام با خودم تکرار میکنم که آیدا هنوز خیلی کوچولوست و نمیتونه خوب رو از بد تشخیص بده و گناهی نداره که انرژی خودش رو مجبوره تو خونه تخلیه بکنه ... حتی برای بدست آوردن ارامش بیشتر شروع کردم به خوردن ویتامین ب۱۲ و بکمپلکس که ظاهرا به اینکار کمک میکنه .

هوای ابری و بارا نی ٬ ویروس های شایع و عجیب و غریب ٬ اساس کشی و کارهای پی در پی و نا آشنایی با منطقه جدید همه و همه باعث شدند که من و آیدا اغلب تو خونه بمونیم و این کوچولوی خونه ما جز بالارفتن از میز و کمد و کنجکاوی تو این اتاق و کشو و ... کار دیگه ای نمیکنه .

این شد که امروز به سفارش یکی از آشناها آیدا رو بردم یک مرکز خرید که نسبتا به خونه نزدیک بود و داخل این مرکز خرید محوطه ای برای بازی بچه های هم سن و سال آیدا طراحی شده بود . رفتیم داخل و بعد از پرداخت ورودی و در آوردن کفشهامون با آیدا رفتیم سراغ سرسره ها و تابهای کوچک . آیدا از استخر توپ اصلا خوشش نیومد و تا حدی هم ترسید سراغ سرسره بادی و تشک بادی هم نرفت چون نمیتونست روی اینجور بازی های بادی تعادل خودش رو حفظ کنه و احساس ناامنی میکرد . کمی کنار صندلی ها نشست و با چند تا دختر کوچولو روی کاغذ با آبرنگ و قلمو خطهای عجیب و غریب کشید بعد هم تقریبا همش جیغ کشید و حتی حاضر نشد لحظه ای از من جدا بشه بجای اینکه با وسیله ها بازی بکنه همش راه میرفت و نگاه میکرد ... تازه فهمیدم که آیدا تقریبا بازی کردن هم بلد نیست !!! خلاصه بعد از ساعتی احساس کردم کمی خسته شده درنتیجه  کفشهامون رو پا کردیم و راهی خونه شدیم .

باید سعی کنم که آیدا رو بیشتر تو محیطهایی که بچه ها هستند و برای بازی امن هم هست و مناسب سن آیدا ببرم تا بیشتر یاد بگیره که ارتباط برقرار کنه و با بازی های سالم بیشتر دوست بشه بلکه دست از سر سیم و میز و کشو و کنترل و هر چیز نامربوطی برداره ...

 



دوشنبه هجدهم آبان 1388 |

 

من همیشه از دو صفت برای بچه ها بدم میامد یک : لوس بودن . دو: بی ادب بودن

میدونم که این دو صفت برای آیدا هنوز زوده و تا یکی دو سال آینده معلوم میشه که چطوری داره تربیت میشه و خصوصا برای آیدای طفلک که تا حالا کلی سختگیری شامل حالش شده . اما امیدوارم هیچوقت کسی درباره آیدا نگه  "وای عجب دختر لوس بی ادبی "

درست وقتی نه ماهگی آیدا کامل شد اطاقش رو جدا کردم و شبها تو اطاق خودش بتنهایی خوابیده (چقدر هم کار سختی بوده چون نیمه شب بارها و بارها باید بین اطاق خودمون و آیدا تو رفت و آمد باشم ) و البته بگم که تا نه ماهگی هم تو تخت نوزادی کنار تخت خودمون بوده و باز هم تقریبا جدا بوده و برای همین من هر روز صبح بین ساعت پنج تا شش که آیدا بیدار میشه میارمش بغل خودم تا کمی هم کنار خودم باشه و باز بخواب میره تا حدود ساعت هشت و وقتی بیدار میشه اغلب من را کنار خودش میبینه . با این روش هم استقلال هم اعتماد به نفس داشتن را یاد میگیره ...

اما حالا نمیخواستم از سختگیری های مادرانه بنویسم ٬ آیدا خانم کوچولوی این وبلاگ جدیدا یاد گرفته که میشه لوس هم بود و گاهی میاد و مثل یک گربه خودش رو میچسبونه به من و سرش رو هم میگذاره توبغلم  و انتظار داره که حسابی نازش کنم و با طرز حرف زدنم لوسش کنم و آیدا هم پی در پی با صدایی کاملا لوسی بگه "مامان"  من هم در حالی که دارم تو دلم به اینکار آیدا میخندم (چون اصلا به دخترک شیطونم اینکارها نمیاد) با جمله هایی که مناسب این حال و هوا هست بیشتر لوسش میکنم انقدر که خود آیدا هم خنده اش میگیره و برمیگرده و من را نگاه میکنه و باز خودش رو میچسبونه به من و این داستان برای مدتی ادامه پیدا میکنه ...

یکی از بازیهایی که آیدا خیلی خیلی دوست داره و این روزها روزی چند بار من رو مشغول خودش میکنه جستجو بدنبال آیدا هست اون هم به این ترتیب که آیدا که درست کنارمه یا پشت سر من ایستاده را نبینم و لابلای مبلها و زیر میز بگردم دنبال آیدا و پشت سر هم صداش کنم و بعد یکباره با دیدن آیدا و با صدایی پر از هیجان دنبالش کنم و در نهایت هم که گرفتمش مثلا بخورمش و کلی بخندیم ... اما داد از وقتی که من کلی کار داشته باشم و آیدا هم خیال بازی داشته باشه و مدام بیاد دست من رو بکشه و بگه " بیا بیا "  اون موقع است که هیچ جوری نمیشه از دست این بازی خلاص شد !

چه خوب میشد که بابایی زود از سر کار میامد خونه تا من هم برای ادامه روز یک همراه داشتم و تصور کنید شبهایی رو مثل امشب که بابایی اصلا خونه نمیاد چون مجبوره که در سفر کاری باشه و من باید یکی دو روز کاملا با آیدا تنها باشم ... بابایی بیا ! این جمله رو هر بار که صدای آسانسور ساختمان شنیده شده آیدا گفته و تصور کرده که بابایی اومده !

 بابایی زود بیا که دخترک لوس خونه ما دلش هوای باباییش رو کرده ...

 



شنبه شانزدهم آبان 1388 |

جیغ

 
 

 

چند وقتی هست که بطور خیلی جدی تر دارم با آیدا کار میکنم تا جیغ زدن هاش کمتر بشه .البته چندان احساس موفقیت نمیکنم .

 میدونم که تو خیلی کشورها خصوصا از نوع پیشرفته به کودکان از وقتی شروع میکنند به برقراری ارتباط زبان اشاره را یاد میدهند تا کمتر نیاز داشته باشند با جیغ کشیدن نظر دیگران رو جلب کنند . حتی همسر مهربان هم یک DVD از گروه  Baby Einstein برام دانلود کرد به همین منظور که مخصوص آموزش زبان اشاره به کودکان زیر دوسال بود که هنوز قادر به حرف زدن نیستند اما متاسفانه آیدا با این نوع زبان  ارتباطی برقرار نکرد و من هم نتونستم روی این مسئله بیشتر پافشاری کنم .

الان آیدا تازه داره یاد میگیره که جیغ زدن تنها راه حل نیست و گاهی با صدا کردن هم میتونه به نتیجه برسه و میدونید که خیلی سخته که به آیدای بازیگوش و پر انرژی یاد داد که آرام مثلا بگه "مامان بگیر یا بده " یا از این دست جمله های خیلی کوتاه بجای جیغ زدن . گاهی من شرمنده دیگران میشم از جیغ های بلند آیدا و امیدوارم که بزودی بیام و بنویسم که چقدر آیدا پیشرفت کرده و دیگه برای هر چیزی جیغ نمیکشه .

 

اما حالا که اسم فیلم های گروه Baby Einstein را آوردم باید بگم که آیدا تقریبا عاشق این فیلمها شده شما هم میتونید به راحتی در تهران این گروه فیلم رو تهیه کنید و کوچولوتون رو حسابی سرگرم کنید چون من و آیدا تجربه خیلی خوبی با این فیلم ها داشتیم و داریم و اگر بخوام بیشتر توضیح بدم باید بگم که این گروه ۲۳ فیلم آموزشی (رنگها . حیوانات . اعضای بدن . صداها . حرکتها و ...) هستند برای کوچولوها و اغلب فقط موسیقی بدون کلام و تصویر و نمایش و عروسک هستند و در خلال فیلمها انواع اسباب بازی هم معرفی میشه ٬ جالبه که بدونید از موسیقی های خیلی خوب مثل سمفونی های بتهوون یا باخ و مشاهیر دیگه استفاده شده یا مثلا از نقاشی های مونه و ون گوگ و به حدی جالب همه چیز رو کنار هم قرار دادند که حتی نظر آیدا که انقدر بازیگوش هست رابه خودش جلب کرده و برای ساعتی سرگرم میکنه و من هر روز یکی از این فیلمها را برای آیدا میگذارم تا تنوع رو هم حفظ کرده باشم . امیدوارم شما هم بتونید تجربه خوبی با این گروه فیلمها داشته باشید .

 



شنبه شانزدهم آبان 1388 |

 

تو این مدت ایدا کلی کلمه جدید یاد گرفته و کلی کار جدید که لازم بود بیام و بنویسم :

  • مامان (هورا هورا هورا بلاخره گفت مامان و فقط خودم ذوق کردم)
  • بیشین  (بشین خیلی غلیظ)
  • بیدی (هم به معنی بده هم به معنی بگیر)
  • بیا (به معنی بگیر . قبلا به معنی بیا اینجا هم استفاده میکرد)
  • دنی (دنت که گاهی به عنوان میان وعده روزانه نوش جان میکنه اون هم فقط با طعم موز)
  • نانا ( نانای کردن)
  • سبز (وقتی با اسباب بازی های رنگی بازی میکنه انقدر من رنگها رو نشون دادم و گفتم سبز و آبی و ... بدون اینکه هنوز بدونه یعنی چی تا اسباب بازی ها رو میبینه اول میگه آبی بعد هم سبز )
  • ست (ستاره های تو اتاقش که شبها میدرخشند و ایدا قبل از خواب باهاشون بای بای میکنه)
  • در ( هم به معنی دربیار خصوصا برای جوراب یا کفش هم به معنی باز کردن در خصوصا در بالکن)

اگر لغت دیگه ای بخاطرم بیاد حتما میام و اضافه میکنم .

 

شاید برای شما هم جالب باشه که آیدا داره سعی میکنه جفت پا بپره و گاهی هم موفق میشه و کلی ذوق میکنه . میدونم که کمی زوده اما نتونستم از اینکار منصرفش کنم و اکثرا هم میخوره زمین البته نه با شدت ...

رقصیدن آیدا هم خیلی بهتر شده حالا علاوه بر پاها دستها رو هم خوب تکان میده و مدام میچرخه . تو مدتی که تلویزیون نداشتیم و خونه آرام بود مدام میامد و من و بابایی رو تشویق میکرد که براش دست بزنیم و آواز بخونیم تا خانم برقصند !!! و مدام میگفت دست دست

از اونجایی که تو خونه قبلی بالکن نداشتیم و برای آیدا بالکن تازگی داره عاشقش شده و مدام دوست داره دمپایی پا کنه و بره تو بالکن با خودش حرف بزنه و بخنده و ذوق بکنه و گاهی هم به من نگاه بکنه که از شیشه  درحال نگاه کردنش هستم و باز بخنده و بای بای بکنه .

آیدا یک خرس بزرگ نرم داره که جدیدا بغلش میکنه و با هم میرن روی کاناپه دراز میکشند !!! باور کردنی نیست که آیدای شیطون برای دقایقی با خرسی روی کاناپه خیلی آروم میمونه مثلا لالا میکنه البته با چشمهای باز .

 



یکشنبه دهم آبان 1388 |
Blog Skin