همراه دخترم آیدا
طعم خوش زندگی 
قالب وبلاگ
به همه گلهای قشنگ اولین روز مدرسه رو تبریک میگم . امیدوارم همگی شاد و سلامت و موفق باشن

 

[ دوشنبه 1 مهر1392 ] [ 10:11 ] [ مامانی ]

اصلا نمیدونم تو این مدت چرا نیومدم برای نوشتن . راستش تابستان داغ و طولانی که همش زیر سقف خونه سپری بشه خیلی نباید حرف و هیجان داشته باشه برای نوشتن .

اگر حتی بخوام تیتر هم بنویسم برای کارهایی که انجام دادیم چند خط بیشتر نخواهد شد . طفلی آیدا !!!

اما چه کنیم که گرمای هوا و آلودگی این اجبار رو برای ما پیش آورد .

آیدا همچنان دوچرخه سواری میره البته اغلب تو تاریکی هوا که دیگه از خورشید خبری نبوده . من و بابایی و آیدا سه تایی دوچرخه سواری میکنیم و حسابی هم کیف میده خصوصا اینکه بابایی همت کرد و یکی دو روزه به آیدا دوچرخه سواری بدون چرخهای کمکی رو یاد داد و البته بعد از کلی زمین خوردن دخترک خونه ما یاد گرفته مثل یه آدم حرفه ای دوچرخه سواری بکنه :)

کلاس ارف موسیقی هم ادامه داره و گاهی تو خونه صدای آهنگی که با بلز زده میشه همراه یه شعر قشنگ شنیده میشه و حسابی باعث ذوق من و بابایی شده ...

یکی دوبار آیدا تصمیم گرفت خونه رو بفروشه که بتونه با پولش بره کره ماه تا ببینه که اونجا موجود زنده وجود داره یا نه !!!!!!!!!!!!! حرف زدنش هم در اینمور خیلی جالبه . چنان با اعتماد بنفس حرف میزنه و این تصمیمش رو مهم جلوه میده که انگار فقط با رفتن آیدا به کره ماه این معمای موجود زنده تو فضا حل میشه !!!!

تو این مدت یه تولد خیلی جالب باب اسفنجی هم رفتیم که آیدا با دیدن باب اسفنجی واقعا ذوق کرده بود ...

و البته مهمترین اتفاق  اومدن پاییز و شروع مدرسه است . گرچه همچنان برای من باورش سخته که دختر کوچولومون انقدر بزرگ شده که باید بره مدرسه اما این روز رسیده .

دیشب وقتی لباس فرم تن کرد اصلا باورم نمیشد که آیدا رو جلوی روی خودم میبینم . اینکه یه دختر ۵ ساله مجبور باشه با دیسیپلین تعریف شده مدرسه روبرو بشه کمی برام سخته اما میدونم که این سختی برطرف میشه . به هرحال بجای مهدکودک برای مقطع پیش دبستان مدرسه انتخاب شده و از فردا اول مهر کوچولوی خونه ما راهی مدرسه میشه .

 

[ یکشنبه 31 شهریور1392 ] [ 9:26 ] [ مامانی ]

تو مدتی که کامپیوتر و اینترنت نداشتم کلی خبر و اتفاق افتاده بود و گوشه دلم نگه داشته بودم که نمیدونم الان کدوم رو تعریف کنم !!!

اول اینکه هر چی سعی کردم برای کلاس نقاشی و قصه گویی ساعت مناسبی پیدا کنم یافت نشد و همش وسواس گرما و گرمازدگی منو مجبور کرد بیخیال کلاسهای روز بشم .

اما از کلاس موسیقی نتونستیم بگذریم و خوشبختانه کلاس ارف رو ثبت نام کردیم و آیدا هم خیلی استقبال کرده و فعلا بخوبی پیش میره .

بقیه روزها درصورت گرمای ملایم تر تابستونی به دوچرخه سواری و پارک رفتن سپری میشه .

برای مهر ماه و شروع پاییز هم خیلی دغدغه داشتم که پیش دبستان مهدکودک ثبت نام کنیم یا مدرسه . مهد کودک شهرزاد رو خیلی زیاد پسندیدیم اما کمی به خونه دور میشد و با وجود اینکه آیدا هم عاشق محیط اونجا شده بود خصوصا باغ و فضای سبز بیرونش موفق به ثبت نام نشدیم ...

نهایتا مدرسه ای رو که دخترعمه آیدا هم تجربه کرده و رضایت کامل داشتن برای پیش دبستان انتخاب کردیم ... با این پیش برنامه که دادن گویا گروه پیش دبستان تو همه ساعتها جداگانه سرویس میگیرن و با گروههای دبستانی بزرگتر برخوردی نخواهند داشت ... البته این وسواس من بود !!! و از اونجایی که تو مدرسه  از مهر ماه کلاس ژیمناستیک و شطرنج و زبان انگلیسی و لگو و سفال دارن تصور کردم تابستون موقعیت مناسبی خواهد بود برای یه استراحت و بازی جانانه ...

از آیدا هم بگم که :

قرار گذاشته بزرگ که شد دماغش رو عمل بکنه !!!!

(ما تو فامیل نزدیک و دوستان و آشناهایی که آیدا دیده و میشناسه یک نفر هم نداریم که عمل بینی انجام داده باشه یا از ما درباره این موضوع شنیده باشه )

بعد هم تصمیم گرفته رژیم بگیره که شکمش کوچیک بشه !!!!!

جدیدا به نقاشی علاقه بیشتری نشون میده و خودش رو هنرمند صدا میکنه !!!

به لباسهای تنگ و چسبون علاقمند شده !!!!

ما یه موبایل خراب تو خونه داشتیم که شارژ خالی میکرد . داخلش یه سیم کارت بدون اعتبار گذاشتیم که روشن بشه و مثلا آیدا بگه که موبایل داره میدونم که کار درستی نکردیم اما از اینکه مجبور باشیم به این زودی تبلت و موبایل بخریم که بهتر بود !!! بین بد و بدتر یه انتخابی کردیم !

بعد اومده اعتراض میکنه :

آخه این چه موبایلی هست که من دارم ؟؟؟ لمسی نیست ... نمیشه با کسی حرف بزنم و زنگ بزنم ... دانلود هم که نمیکنه .... بازی درست و حسابی هم که نداره ....

بابایی گفت اصلا دانلود چی هست ؟ برگشته میگه یعنی از اینترنت بازی بریزیم تو موبایل ....

خلاصه که خیلی روزهای جالبی داریم !!!

[ یکشنبه 23 تیر1392 ] [ 11:12 ] [ مامانی ]

خوشبختانه لپ تاپ مامانی همین دیشب درست شد و بلاخره تونستیم بیایم ... کلی دلم برای همه تنگ شده . همین امروز و فردا سعی میکنم به همه سربزنم . ببخشید بابت این غیبتها

 

کلی هم براتون خبر دارم که زودی میام و مینویسم .

 

[ چهارشنبه 19 تیر1392 ] [ 13:10 ] [ مامانی ]

متاسفانه هنوز لپ تاپ مامانى درست نشده و البته اینترنت هم تمدید نشده و حالا من موندم چجورى بىام اىنجا و پست بدم.... و به دوستانم سر بزنم ...

 

فقط اومدم بگم که دخملک رو بردىم ىه مرکز توانبخشى و کفش طبى گرفتىم که کم کم قدمهاى اىدا که کمى نا درست و کج بود درست بشن درضمن کلى هم ورزش گرفتیم بماند که چقدر پا کردن همچىن کفشى با اعتراض همراه بود اما امىدوارم کم کم عادت بکنه و طى ىکى دو سال مشکل برطرف بشه

اینم آیدا خانوم با کفش جدید

[ دوشنبه 30 اردیبهشت1392 ] [ 20:19 ] [ مامانی ]

رسیدن به تهران همانا و جابجایی کلی وسیله و کتاب و اسباب بازی و بساط آشپزخونه همانا ...

بعد از کلی کار و مهمون بازی و در کردن خستگی راه و کار تصمیم گرفتیم از کامپیوتر به اصطلاح بک آپ بگیریم و عکسهای همه زندگیمون رو مثلا بریزیم تو یک هارد و محافظت کنیم که آخر کار بعد از جابجایی عکسها و فیلمها کامپیوتر اینجانب کلا خاموش شد و روشن نشد ... هنوزم درست نشده ...

به هر حال نمیشد نیام و ننویسم ...

فعلا یکی دو تا عکس بدم تا بعد که اگر لپ تاپ جان درست شدن درست و حسابی بیا و براتون بنویسم ...

[ چهارشنبه 18 اردیبهشت1392 ] [ 18:21 ] [ مامانی ]

همه وسایل بسته بندی شدن . همه وسایلی که مربوط به زندگی دوساله ما دور از خونه هستن ...

آیدا برای خداحافظی با دوستان و مربی به مهدش رفته  ... فردا راهی تهران هستیم .

غیر منتظره بود ؟ خودمون هم کمی غافلگیر شدیم . البته خبر داشتیم که بزودی برمیگردیم اما تصور من این بود که تا پایان بهار که مهدکودک آیدا تموم میشه ٬ زندگی تبریز ادامه خواهد داشت . اما آنچنین نشد و این چنین شد ...

نبودن بودجه کافی برای کار کارگاه بابایی رو مجبور کرد که همکاری خودش رو متوقف بکنه و فقط گاهی ماموریتی به کار سربزنه و دیگه همکاری مداوم نداشته باشه ... پس ما هم باید برگردیم .

خوشحالیم ؟ ناراحتیم ؟ غم داریم ؟

انقدر خسته هستم که نمیدونم الان چه احساسی درونم دارم فقط بلااراده اشکم جاری میشه اما درونم خوشحالم که به خونه برمیگردم ...

یکسال جلفا یکسال تبریز ... حالا بعد از دوسال برمیگردیم خونه و دیگه لازم نیست هر بار یک ساک آماده داشته باشیم و راه رفت و آمد طولانی رو همراه دختر کوچولومون تحمل کنیم . تمام شد

 

خدایا شاکرم که تو همه این روزها تونستیم خانواده کوچیکمون رو حفظ کنیم و همراهی رو از هم دریغ نکردیم . روزهای سخت روزهای زلزله روزهای دوری از خانواده روزهای تلخ و شاد ... هر روز کنار هم بودیم و قدر با هم بودن رو تو دلهامون گرامی دونستیم...

این چه غمی هست تو دلم ! حتی برای جایی که ریشه ای برای من نداره ... دلتنگی و دل وابستگی نداره ... باز هم رفتن سخته ...

فکر کنم برای آیدا دخترکم خیلی سخت باشه که از دوستانش دور میشه . مهدکودک و مربی مهربونش حتما یاد و خاطره خوبی تو ذهن آیدا خواهد داشت ... تونسته بود دوستان صمیمی و بقول خودش جون جونی داشته باشه ... گاهی وقت خداحافظی با مربیش وقتی آویزون گردنش میشد و صورت مربی رو میبوسید قطعا باور میکردم که چه مهری بینشون هست ...

همینکه من هر روز این آدمها رو میدیدم و دخترم و به دستشون میسپاردم ... همون مهر و محبت هر روز تو سلام و خداحافظی کردن که بینمون رد و بدل میشد ...

دخترکم ....

ای غم دور باد...

تهران منتظر ما باش . ما برمیگردیم . همین فردا

برمیگردیم که تو خونه قشنگمون همراه هم زندگی کنیم ...

[ چهارشنبه 28 فروردین1392 ] [ 11:29 ] [ مامانی ]
نمیخواستم با جرئیات و عکسهای زیاد پست تولد رو شلوغ کنم اما بعدش فکر کردم شاید کمک و ایده باشه همونطور که من خیلی از سایتهای مختلف کمک گرفتم برای جمع کردن یه تولد کیتی  ساده ...

اول از سفره هفت سین کیتی شروع کنم

حال بریم سراغ تولد بازی ...

 

امیدوارم پسندیده باشین :)

 

 

 

[ چهارشنبه 21 فروردین1392 ] [ 14:28 ] [ مامانی ]
یه پست کوچولوی تولد تا بعد از تعطیلات که مفصل براتون عکس بیارم .

تعطیلات عید نوروز آیدا دوتا تولد داشت که البته هنوز عکسهای تولد دوم رو ندارم . فکر کنم اردیبهشت ماه که برگردیم تهران میتونم عکسهای تولد دوم رو هم براتون بیارم ...

این عکس رو به مهمونهامون به عنوان یادگاری دادیم ...

 

 

کیک کیتی خوشگل یافت نشد برای همین ساده گرفتیم و خودم با عروسک های آیدا مدل کیتی دار کردم...

[ دوشنبه 12 فروردین1392 ] [ 10:35 ] [ مامانی ]

فرا رسیدن سال نو همیشه نوید بخش افکار نو، کردار نو و تصمیم های نو برای آینده است. آینده ای که همه امید داریم بهتر از گذشته باشد. در سال نو، سلامتی، شادی، پیروزی، مهر و دوستی و عشق را برای شما آرزومندم.

 

[ چهارشنبه 30 اسفند1391 ] [ 2:47 ] [ مامانی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

درباره دخترم آیدا مینویسم
تولد : اول فروردین سال 87
نویسنده : مامانی
امکانات وب